اشک چشمانم اگر جاری بود رنگ رخسار تو را می دیدم
این چه بازی بزرگیست که با این همه تکرار
همچنان در دل دریای رخم جا داری
و به بد نامی اشک روی گونه های من غلطانی
ای سپیده همه بیدار شوند روی این ساحل خواب آلوده
مگر این من که ز هجر تو زمین گیر شدم
من اگر نالیدم درد دوری تو را می دیدم
حال چه نالم که دگر نیست نه این فاصله ها
کاش همان فاصله ها باقی بود ، حالا که دگر فاصله ها رفته اند
نیست حرفی شاید این اخر آن بازی بود
همین روزها خواهید دید در میان همین سطور در هم ریخته خواهم شکست ، زندگی کاش خواب
می رفت فقط یک لحظه ، گاهی در ابعاد یک جمله چنان متمرکز میشوم که صدای در هم ریختن
شیشه های قلبم دلها را می لرزاند ، چنان آه برآوردم که شیشه های مزگانت را نم گرفته کنم ،
مبادا بغضم را ببینی ازرده شوی . . .

