نمیدونم چرا ؟ اما خوشم نمیاد از آدمایی که فطرت و نیاز و اصل خودشونو انکار میکنن .
هیچکس تافته ی جدا بافته نیست ، همه یه وقتایی تو زندگیشون خوشحالن یه وقتا غمگین و ناامید ، یه وقتا به محبت
کردن نیاز دارن و یه وقتا به محبت دیدن ، حتی یه وقتا هوس میکنن که مث دوران بچگی سوار تاب بشن و یا با شیطنت
از بالای سرسره همدیگه رو هل بدن ، حتی اگه خیلی هم خطرناک باشه .
هممون همینیم پس چرا اینقد تظاهر ؟
من نمیخوام فرشته باشم ولی سعی میکنم آدم باشم .
دلم نمیخواد کسی وارد زندگیم بشه و همه ی افکار و عقایدم رو زیر سوال ببره ، این بی کس شرف داره به اون زندگی که
صبح تا شب تو رو بخاطر احساست محکوم کنه ؟ ذوق داشتن یک گل سر ، هیجان شروع یک سفر ، هیچکدوم اینا از شعور
و انسانیت آدما کم نمیکنه . هنر اینه که اونقدر دیدت باز باشه که حتی کوچیکترین نعمت ها و خوشی ها برات لذت بخش
باشه . . . شاید همین باشه ! ! ! اما چرا ؟ چرا بعضی از آدما با انکار اصل خودشون اینطوری با احساساتمون بازی میکنن ؟
شاید دلیلش گمراهی ما باشه . . . همین ، فقط همین !!!
ای مسافر غریب ، در دیار خویشتن با تو آشنا شدم ، با تو در همین مسیر

