شب بود روشنایی نبود حتی ستاره ای در آسمان دیده نمی شد...
ناگهان نوری چشمان عالمیان را مجذوب خود نمود.
من نفهمیدم آن نور چیست و از کجا سرچشمه می گیرد ولی هر چه ثانیه ها می گذشتند آن نور خیره
کننده تر می شد . کمی دقت کردم که ناگهان فرشتگان را در میان یافتم.
از آنان پریسدم این نور خیره کننده چیست؟ که بینا را نا بینا می کند؟
آنان گفتند فرشته ای متولد شد.
متعجب باری دیگر به آسمان نگاه کردم نقاطی براق در میان چادر سیاه شب به چشم میخورد. من خیال
کردم آنان ستارگانند که چشمک زنان سوسو می کنند.
اما در همان زمان بود که فرشته ای به من گفت:اینها برق چشمان اشک ریز ملائک است زیرا او را از
دست داده اند.
در آن لحظه برق چشمان من نیز دست به دست آسمان داد منتهی با یک تفاوت!
آنان از نعمت از دست دادن میگریستند و من از نعمت بدست آوردن .
گل همیشه بهارم ! فردا تولد آفتاب است . تولد زندگی .تولد عشق.تولد تو.رها شو صدا شو و فریاد بزن
دوستت دارم پس هستم.
با اینکه دقیقه ها فاصله بین من و توست ولی باز هم در کنار من و در قلب منی .با یک قلب شادو یک
بغل گل سرخ تولدت را عاشقانه تر از هر سال تبریک میگوییم.
تولدت مبارک یاس خوشبوی زندگی

که در لی لانه های بومی من می وزی
به لحن ابی دریا ؟
بگذار از دیوانگان
که به خود نزدیک ترند بپرسم تو کیستی ؟
دلم گلدان ترک خورده ایست
که ارزوی رستن شب بوها در ان منجمد شدست
دلم خورشید پیریست
که سماع زمین
در ان جوان می شود
بیا اماده شویم
شاید
همین الان دارد باران می بارد .
هجوم زمستان
میکده ی رگ هایت را منجمد کردست
پدر !
در کدام سینه
با کدام افتاب باریده ای
که لحظه هایم به پایت نمی رسند ؟


