وقتی با خوشحالی شعف انگیزی با دستان لرزانم قلب خورشید را لمس میکردم
شکافی در میان قلبش دیدم که نور مهتابی رنگی از ان دیدگانم را نوازش کرد
از خورشید پرسیدم این نور چیست ؟
او گفت که هزاران سال است که در عشق ماه میسوزم و در هر طلوع به خودم قول میدهم که
دیگر امشب غروب نمیکنم تا عشقم را به ماه پیشکش کنم
اما صد افسوس ـ ـ ـ
که هر شب ماه دیر تر می اید .

بدون تو تپش افتاب بی رنگ است
به هر کجا که روی هر زمان و هر لحظه
دلم همیشه برای نگاه تو تنگ است
ویلیام شکسپیر میگه : اگه دوستت و دوست داری از اون بگذر اگه قسمت تو باشه
برمیگرده اما اگه برنگشت حتما از همون اول مال تو نبود پس بهتر که رفت .
وامونده در تبی سرد ناگه به من رسیدی
من خود شکسته از خود در فصل نا امیدی
در برکه ی دو چشمم نه گریه و نه خنده
گم کردی راه شب را سرگشته چون پرنده
من ره به خلوت عشق هرگز نبرده بودم
پیدا نمیشدی تو شاید که مرده بودم
من با تو خو گرفتم از خنده ات شگفتم
چشم تو شاعرم بود تا این ترانه گفتم
در خلوت صدایم یکباره پر کشیدی
انگاه ای پرنده بار دگر پریدی

