تیرگی به نور و روشنی است ، سفری که در کوله بار آن جزء صداقت ، پاکی ، گذشت و مهربانی چیز
دیگری نیست و مسافر انسان پاکباخته ای است که جرمی جزء عاشقی ندارد ...کسی که در تنهاییم
نشسته و آیینه های روبه رو را به حرف گرفته است و من احساس میکنم در این تنهایی غلیظ زمین را
روی شونه هایم گذاشته اند ... او میرود تا به همه ثابت کند که عشق یعنی از خودگذشتن . . .

موندن دلیل عاشق بودن نیست . . . بعصی ها رفتند تا ثابت کنن عاشقن . . .
بخشید و امشب بی تو در گذرگاه خفته است .
اکنون زمان کوچ پرستوها و نزدیک شدن غروب بر بام شهر است و من باز آخرین قطرات اشکم را روشنی
ستاره های یادت میکنم و نهال عشق را در گلدان خالی زندگیم می کارم تا در نبود تو خزان و تنهایی او
را از پای درنیاورد . چشم در چشم غروب با قلبی پر از درد و سینه ای مملو از تنهایی به یاد شبی می
افتم که مرا با کوله باری از دلواپسی و دلتنگی تنها گذاشتی و آرام سفر کردی . . .

بدزدیم و آنوقت هر جور که دلمان خواست میان آنهایی که دوستشان
داریم قسمت کنیم بیا از همه بهتر باشیم بیا از همه خوبتر باشیم بیا
از همه وفادارتر باشیم و بیا از همه ی این بیاها بگذریم. در زندگی من
و تو افراد زیادی می آیند و می روند اما یادت باشد همه خاطره
نمی شوند . . .
تا ماندگاریه احساس . . .
غریبه ی دیروز . آشنای امروز . فراموش شده ی فردا . . . !

قدمش افتاد به یه دنیای مجازی . خواست برای خودش یه خونه بسازه که شاید از تنهایی در بیاد .
یه کوله پشتی خرید و رو سر در خونش تابلو زد : : : : :
خیلی نگذشته بود که با چند تا مهمون جدید و ناخونده خوشحالیه بی نهایتی وجودشو گرفت . . .
اما دخترک یاری نداشت و همه ی حرفاش و دلتنگیاش برای یار خیالیش بود . می خواست پیداش کنه
شب تا صبح رو به امید اینکه واقعی بشه و یکبار اونو از تویه قاب خیال دلش تماشا نکنه میگذروند . . .
حاضر بود تموم سکوت شباشو بده تا یه بار ببینتش . . . تموم فکرش بود . با خودش قسم خورده بود اگه
پیداش کنه پیمان تنهاییشو با فرمانروای دشت سکوت بشکنه . . . و دریچه ی قلبشو به روش وا کنه . . .
تا اینکه روزها گذشتن و اون پیداش شد . همونی که آرزوشو داشت . . . اونا عاشق هم شدن . . .
بعد از یه مدتی مجبور شدن کوله پشتیشونو ببندنو یه خونه ی جدید بگیرن . آخه کوله پشتیشون از
عشق پره پر شده بود . اونا میخواستن همه بدونن که عشقشون واقعیه . . .
برا همین اسم خونه ی جدیدشون و گذاشتن : : :: :: : : (¸.•دل اشتباه نمیکنه¸.•*´¨)
حالا اونا هم شدن دو نفر از هزاران هزار مسافر جاده ی عشق . . .
سلام قشنگم ، فردا روز تولدته بزرگ شدیاااااااااااااا تو بزرگ شدی و من کوچیک دارم پا به پای شمع
تولدت قطره قطره آب میشممممم ، منت سر تقویمامون گذاشتی زمستان رو خجالت دادی ، بهمن
رو سرافراز کردی و سوم رو تا ابد شرمنده ی خودت کردی و بقیه ی سیصد و شصت و چهار روز رو
حسرت به دل یک رویداد نقره ای گذاشتی حسین من اینجا به احترام روز تولد تو یه شمعدون خالی
و یک شمع جدا جدا درحال سوختنند حسین عزیزم تولدت مبارک . . . من امروز به نیت گام نهادن تو
به بیست و یکمین بهار زندگی بیست و یکبار خدای برگهای مسافر زمستانی را سجده میکنم . . . و
بیست و یکبار به روی رهگذران خسته لبخند میزنم و بیست و یک هزار بار آه میکشم . . .
کسی که بیست و یک سال آینده هم همین قدر دوستت دارد . . .
خیلی ساده : زیباااااااااا تولدت مبارک . . .

فرا رسیدن ماه محرم به عزاداران و عاشقان حضرتش تسلیت باد . . .
محرم، ماه ايثار و از جان گذشتگی است! ماه عشق و شور و فریاد است! ماه سرافرازی بر فراز نیزه
هاست!ماه آمیختن با خون و آمیختن عشق است.
سلام بر حسین (ع)
همزمان با اولین روز محرم جلوه های زیبای معنوی حال و هوای مختلف کشور را دگرگون کرده است !
هر چند که عاشقان اباعبدالله حسین (ع) از چند روز قبل در سراسر کشور به استقبال محرم رفته اند
اما از چهارشنبه شب حضور عزاداران در مساجد و تکایا پر رنگ تر و پر شورتر شده است . . . !

اشک چشمانم اگر جاری بود رنگ رخسار تو را می دیدم
این چه بازی بزرگیست که با این همه تکرار
همچنان در دل دریای رخم جا داری
و به بد نامی اشک روی گونه های من غلطانی
ای سپیده همه بیدار شوند روی این ساحل خواب آلوده
مگر این من که ز هجر تو زمین گیر شدم
من اگر نالیدم درد دوری تو را می دیدم
حال چه نالم که دگر نیست نه این فاصله ها
کاش همان فاصله ها باقی بود ، حالا که دگر فاصله ها رفته اند
نیست حرفی شاید این اخر آن بازی بود
همین روزها خواهید دید در میان همین سطور در هم ریخته خواهم شکست ، زندگی کاش خواب
می رفت فقط یک لحظه ، گاهی در ابعاد یک جمله چنان متمرکز میشوم که صدای در هم ریختن
شیشه های قلبم دلها را می لرزاند ، چنان آه برآوردم که شیشه های مزگانت را نم گرفته کنم ،
مبادا بغضم را ببینی ازرده شوی . . .
میدونم . . . خوب هم میدونم که دیگه تکراری شده قصه ی من گمشده و این دلتنگی ها ! اما گاهی آنقدر
دلتنگی هایت زیاد میشوند که اختیارت را به باد میدهند و قلمت را به دست . . . حالا تو هم اگه نخواستی
نخوان . . . او هم که باید بخواند نخوانده میداند . . . من هم که اگر می نویسم چه کنم که محکومم و معتاد
نوشتن . . . ! " می آمدم و مینشستم اینجا ـ بی تاب ـ و صدایت میزدم . می آمدی مینشستی اینجا حرف .
. . حرف که نمیزدی فقط گوش میکردی و تپش های این قلب آروم و مطمئن میشد !
اما حالا اغلب شبها که ساعتی مانده تا اذان ـ که نخوابیده ام تا سحر ـ رو به این آسمان که با بی خیالی ـ
نگویم با بی شرمی ـ که ماهش را به رخم میکشد نگاه میکنم انگار که بخواهم تموم دلتنگی هایم را بر سرش
فریاد بزنم . . . اما نه ، سکوت میکنم خودت که میدونی آدم گاهی موظف میشود به سکوت و رضا !
باز هم امروز بهت زده و حیران در وسط اتاق می ایستم ، چه سکوت غمباری ! پارچه های سیاه روی دیوارها
و گلهای خشک و پژمرده ، خبر از فصل جدایی و نیستی میدهد . دیگر کسی نیست که مرا با نگاهش بدرقه
کند . . . و من دوباره به خودم می آیم !
نمیدونم چرا ؟ اما خوشم نمیاد از آدمایی که فطرت و نیاز و اصل خودشونو انکار میکنن .
هیچکس تافته ی جدا بافته نیست ، همه یه وقتایی تو زندگیشون خوشحالن یه وقتا غمگین و ناامید ، یه وقتا به محبت
کردن نیاز دارن و یه وقتا به محبت دیدن ، حتی یه وقتا هوس میکنن که مث دوران بچگی سوار تاب بشن و یا با شیطنت
از بالای سرسره همدیگه رو هل بدن ، حتی اگه خیلی هم خطرناک باشه .
هممون همینیم پس چرا اینقد تظاهر ؟
من نمیخوام فرشته باشم ولی سعی میکنم آدم باشم .
دلم نمیخواد کسی وارد زندگیم بشه و همه ی افکار و عقایدم رو زیر سوال ببره ، این بی کس شرف داره به اون زندگی که
صبح تا شب تو رو بخاطر احساست محکوم کنه ؟ ذوق داشتن یک گل سر ، هیجان شروع یک سفر ، هیچکدوم اینا از شعور
و انسانیت آدما کم نمیکنه . هنر اینه که اونقدر دیدت باز باشه که حتی کوچیکترین نعمت ها و خوشی ها برات لذت بخش
باشه . . . شاید همین باشه ! ! ! اما چرا ؟ چرا بعضی از آدما با انکار اصل خودشون اینطوری با احساساتمون بازی میکنن ؟
شاید دلیلش گمراهی ما باشه . . . همین ، فقط همین !!!
ای مسافر غریب ، در دیار خویشتن با تو آشنا شدم ، با تو در همین مسیر
گریه میکردم و غصه میخوردم . . .
صدات تنها صدایی بود که در گوشم میشنیدم . . .
و چشات زیباترین نقاشی دنیا . . .
اما . . . هرچه منتظر شدم نیومدی . . . و حال وضع فرق کرده . . .
دیگه با اومدنت افتاب هم طلوع نخواهد کرد . . .
با اومدنت همه چیز بهم میریزد . . .
زمین به خوابی ابدی فرو میرود . . .
ستاره ها می میرند . . .
گل ها پژمرده میشوند . . .
و من . . .
در این رویای زشت غرق میشوم . . .
پس نیا ، چرا که با اومدنت اینا رو هم از من میگیری . . . !
هرگز نیا !!!
اگه روزگاری تو رو از دست دادم نمیخوام در این روز بقیه رو هم از دست بدم . . .
تو امتداد سرنوشت کی بود که از تو مینوشت ؟
زندگی من و تو رو با غم و غصه میسرشت ؟
با این همه گناه و درد کی میره اخرش بهشت ؟
ببین ببین که دست من هر جا رسید از تو نوشت

